بیا توی ملک شادی زندگی کنیم 

توی ملک غم هیچ است

حتی خبری هم نیست

شادی را بیاموزیم

از پرنده ...از جویبار

از تن سبز بهار....


بیا تا قدر یکدیگر را بدانیم و پیش از 

آنکه سنگ مزار یک دیگر مان را ببوسیم به صورت

همدیگر بوسه بزنیم...


دستهایت را برای نوازشهای بی چشمداشت 

باز بگذار... 

سرهای بی نوازش را خداوند خواهد فرستاد.


گاه به اندازه جهان هستی بزرگ می شوم

گاهی به اندازه یک مورچه کوچک

می خزم در دل خاک

ضربان قلب زمین را احساس می کنم.

وقتی می خواهد زلزله بشود

می فهمم

ولی زبان حالی کردن به ادمها را ندارم

تازه اگر هم داشتم انها ننگ شان میشد

حرف یک مور را بشنوند.


ستاره ها را یارای نور افشانی در محضر

خورشید نیست...

آنها بما می فهمانند که حد خودت را بشناس.


بیا باهم به محراب گل سرخ

فروتنانه سجده کنیم

ای آبی ترین تصویر آسمانی

سلام این بوته خار را پذیرا باش...


روی آگاهی آب

رمزهایی هست

که در آن ماهی ها

صاحب نظرند...


بیا یک روز تمرین کنیم که غر نزنیم

و ایراد نگیریم.

طبیعت خودش کارش را بلد است.