تبليغاتX
جدیدترین اخبار علمی برای همه

niloonilu

نیلوفر سبزیکاری

niloonilu

http://niloonilu.blogfa.com

جدیدترین اخبار علمی برای همه

جدیدترین اخبار علمی برای همه

جدیدترین اخبار علمی برای همه

هیچگاه با من موافقت نکن.مرا تایید نکن.حداقل کمی تامل کن
وبلافاصله تایید نکن.از تو نمیخواهم که مرا تایید کنی.میخواهم که به دنبال سخن ردی در مقابل سخن من باشی.به من اجازه نده که به خودم مغرور شوم.بگذار که از تو یاد بگیرم.بر من است که سطح تحمل ابهامم را بالا ببرم.

سلام سلامی به گرمی دل پاکتون .همچنین سلامی مخصوص به معلمان وسمپادی های عزیز. به وبلاگ من خوش اومدید. امیدوارم نهایت استفاده رو از مطالب این وبلاگ ببرید.
من برای تکمیل این وبلاگ به نظرات شما نیازمندیم. شما می توانید نظرات و انتقادات و خواسته ها ی خود را (پیرامون مطلب خاصی) در قسمت نظرات بنویسید. تا من طی 24 ساعت به آن پاسخگو باشم و اگر مطلبی خواسته باشید در مورد آن مطالبی در وبلاگ بنویسم.
راستی خوشحال میشم تو قسمت نظر سنجی هم شرکت کنید.

با تشکر مدیر وبلاگ.(ن.سبزیکاری) علمیِ،آموزشی،تفریحی و ...(برای خواندن مطالب به آرشیو موضوعات مراجعه کنید.)

جدیدترین اخبار علمی برای همه

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

جدیدترین اخبار علمی برای همه
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
قالب وبلاگ ثبت دامنه آپلود عکس گالری تصاویر بلاگفا
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

علمیِ،آموزشی،تفریحی و ...(برای خواندن مطالب به آرشیو موضوعات مراجعه کنید.)
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  point of view
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: دوشنبه 1388/06/16
داستان کوتاه جمعه 1388/06/13 1:51

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:

"یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!


زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  تشكري عجيب از پدر و مادر !
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: سه شنبه 1387/07/23
 يك مرد براي قدرداني از زحمات پدر و مادرش، به شكل عجيبي از آنها قدرداني كرد.

به گزارش ايسنا، به نقل از خبرگزاري شينهوا، "گلن فرتيزار" از اهالي لاسال ايالت فيلادلفيا براي آنكه پدر و مادر خود را شگفت‌زده كند، در مزرعه ذرتشان يك‌هزار دالان با تصاوير والدينش درست كرده و همراه يك نوشته به آنان تقدير كرد.

"پدر و مادر متشكرم"

هنگامي كه والدين اين پسر با استفاده از بالگرد و از بالاي مزرعه اين تصوير را مشاهده كردند، قادر به صحبت كردند نبودند و تنها گريه مي كردند.

"اد و ايلين فرتيزلر" 63 سال است كه با يكديگر ازدواج كرده و و در سال 1955 اين مزرعه كاشت ذرت را در لاسال ايالت فيلادلفيا خريدند. آنان داراي پنج فرزند هستند.

اين هم تصويري هوايي از اين اقدام تشكر آميز كه در نوع خود بي سابقه است !

niloonilu.blogfa.com
 


دریایی باشید. 

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  مرگ همکار
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: جمعه 1387/05/04

 مرگ همکار

 

خوندن این داستان حداکثر ۵ دقیقه طول میکشد پس خواهش میکنم حتما بخونید. 
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

 

«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»


در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. 

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.
نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  بساط شیطان
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: یکشنبه 1387/04/30
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم راتوي صورتش تف كنم
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.


                                                              نويسنده : خانم عرفان نظرآهاري
نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  پایان نامه یک خرگوش
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: یکشنبه 1386/11/07
پایان نامه  یک خرگوش


یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد ایکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود.
در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.ـ

نتیجه
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد
هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید
آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!!!

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  دعا
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: چهارشنبه 1386/09/28
دعا
لوییز زنی بود با لباس‌های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواروبار فروشی شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی‌غذا مانده‌اند.
جان صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول‌تان را می‌آورم. جان گفت: نسیه نمی‌دم.                                                                                                                                                                                         
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، گفتگوی آن دو را می‌شنید به مغازه‌دار گفت: ببین خانم چی می‌خواد پولش با من. جان بهش برخورد و گفت: لازم نیست خودم می‌دهم. لیست خریدت کو؟ لوییز گفت: اینجاست لیست‌ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. 
لوییز با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه‌ ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. جان با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد آنقدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت تا بیبیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته شده بود: ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه‌دار با بهت جنس‌ها را به لوییز داد و همان جا ساکت و متحیر ماند. لوییز خداحافظی کرد و رفت.
مشتری 1 اسکناس 50 دلاری به مغازه‌دار داد و گفت: تا آخرین پنی‌اش حلالت. فقط اوست که می‌داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است.......
 
دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد و پاداش بسیار برد
نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

 
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: سه شنبه 1386/09/20
چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!!
نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  داستان زندگی یک مادر
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: شنبه 1386/09/03

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

 

She cooked for students & teachers to support the family.
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

 

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 

I was so embarrassed.
How could she do this to me?
 خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

 

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
 به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا  از اونجا دور شدم

 

The next day at school one of my classmates said,
"EEEE, your mom only has one eye!“

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره

 

I wanted to bury myself.
I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...

 

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟

 

My mom did not respond...
اون هيچ جوابي نداد....

 

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
 حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .

 

I was oblivious to her feelings.
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

 

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

 

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
 سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

 

Then, I got married.
I bought a house of my own.
I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

 

I was happy with my life, my kids and the comforts
 از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

 

Then one day, my mother came to visit me.
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

 

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

 

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو
 دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر

 

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"
GET OUT OF HERE! NOW!!!“
 سرش داد زدم  “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”
 گم شو از اينجا! همين حالا

 

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامي جواب داد : “ اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر  ناپديد شد .

 

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
دانش آموزان مدرسه

 

So I lied to my wife that I was going on a business trip.
 ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

 

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

 

My neighbors said that she died.
همسايه ها گفتن كه اون مرده

 

I did not shed a single tear.
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

 

They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 

"My dearest son,
I think of you all the time. I'm sorry that I came to
Singapore
and scared your children.
 اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
 خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

 

But I may not be able to even get out of bed to see you.
 ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

 

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

 

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از
دست دادي

 

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

 

So I gave you mine.
بنابراين چشم خودم رو دادم به تو

 

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

 

With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  داستان کوتاه
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: دوشنبه 1386/08/28
در يك افسانه كهن پرور ،از شهري سخن ميگويند كه در آن همه شادبودند ساكنان آن هر كاري ميخواستند، ميكردن و به خوبي با هم كنار مي آمدند فقط شهردار غمگين بود، چون مديريتي لازم نبود . زندان خالي بود . دادگاه هرگز به كار نمي آمد ، و محضرخانه ها هم هيچ كاري نداشتند ،چون ارزش قول مردم بيشتر از اسناد مكتوب بود . يك روز شهردار چند كارگر را از جاي دوري فرا خواند تا در وسط ميدان اصلي شهر يك چهار ديواري بنا كنند.تا يك هفته صداي چكش و اره شنيده ميشد.در پايان هفته ،شهردار همه اهالي شهر را به مراسم افتتاح دعوت كرد.تخته ها دروازه موقرانه برداشته شدند و در آن جا يك چوبه دار ظاهر شد .مردم از هم ميپرسيدند :چوبه دار آنجا چه ميكند ؟و سپس هراسان ، مسائلي را كه پيش از آن با توافق دو طرفه حل ميكردند به دادگاه بردند.به محضر خانه ها رفتند تا آنچه را كه پيش از آن ، تنها يك قول بود ، ثبت كنند.و از ترس قانون به گفته هاي شهردار توجه كردن

افسانه ميگويد آن چوبه دار هرگز به كار نرفت . اما حضورش همه چيز را دگرگون كرد . نظر شما چيه ؟ شما چي فكر ميكنيد ؟آيا اين چوبه دار هرگز به كارنرفت!!!!!!.....؟

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

 
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: دوشنبه 1386/08/21
داستانی آموزنده

این حتما حتما بخونید
 

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين  مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...
She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
“What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
When only one cookie remained, she thought: “ah... What this abusive man do now?”
Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
Ah! That was too much!
She was much too angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...
She had forgotten that her cookies were kept in her purse
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
 The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
...while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.”
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
There are 4 things that you cannot recover
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
The stone... ...after the throw!
سنگ بعد از این که پرتاب شد
The word... palavra... ...after it’s said!
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
The occasion.... after the loss!
موقعیت .... بعد از این که از دست رفت
 and...The time.....after it’s gone!
و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد
شاد باشید و پاینده

 

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  نفرت نداشته باش
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: سه شنبه 1386/08/08
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید :
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  داستان
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: سه شنبه 1386/08/08
سلام دوستای هميشه همراه من
 
                    
تا به حال از داستان خواستگاری پسر نوح و دختر هابيل چيزی شنيده بودين؟
پس بخونيد و دربارش خوب فکر کنيد
 
<<خدايم لابه لای طوفان بود>>
 

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو  دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهلی درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت
من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو
مطمئن تر، دختر هابيل
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟
 
 
 
دوستان! اميدوارم با خوندن اين داستان یه خورده به خودمون بيايیم و کمی در باره ی خودمون فکر کنيم
نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  دو داستان قشنگ و آموزنده
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: پنجشنبه 1386/08/03
 
مادر مهربان

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

 
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: پنجشنبه 1386/08/03
  
یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. 
نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  داستان کوتاه
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: سه شنبه 1386/08/01
سلام خدمت دوستان عزيزم
          لاينل واترمن داستان آهنگري  را ميگويد که پس از گذراندن جواني  پر شر و شور  تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي  کرد، اما با تمام پرهيزگاري، چيزي درست به نظر نمي آمد. حتي مشکلاتش مدام بيشتر  ميشد.
يک روز عصر ، دوستي  که به ديدنش آمده بود، از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت :" واقعاً عجيب است، درست بعد از اينکه تصميم گرفتي  مرد خداترسي  شوي ، زندگي ات بد تر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف کنم ، اما با وجود تمام تلاش هايت در مسير روحاني  ،هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همين فکر را کرده بود و نفهميده بود چه بر سر زندگي اش آمده.
اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد ، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخي را که ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
"در اين کارگاه، فولاد خام برايم مياورند و بايد از آن شمشيري بسازم. ميداني چطور اين کار را ميکنم؟اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود .بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتک را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزانم ، تا اينکه فولاد، شکلي را بگيرد که ميخواهم . بعد آن را در تشت آب سرد فرو ميکنم،و تمام اين کارگاه را بخار آب ميگيرد،فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميکند و رنج ميبرد.بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم. يک بار کافي نيست"
آهنگر مدتي سکوت کرد، سيگاري روشن کرد و ادامه داد:
"گاهي فولادي که به دستم ميرسد،نميتواند تاب اين عمل را بياورد. حرارت ، ضربات پتک و آب سرد،تمامش را ترک مي اندازد. ميدانم از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي  در نخواهد آمد"
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
"ميدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتکي را که زندگي بر من وارد کرده پذيرفته ام ،و گاهي به شدت احساس سرما ميکنم، انگار فولادي باشم که از ابديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي که  ميخواهم اين است: خداي من، از کارت دست نکش، تا شکلي را که تو ميخواهي ، به خود بگيرم . با هر روشي که مي پسندي، ادامه بده، هر مدت که لازم است ،ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولاد هاي  بي فايده پرتاب نکن!"

 

" از کتاب پدران.فرزندان.نوه ها"
نوشته پائولو كوئليو
ترجمه دكتر حجازي
 
 شاد باشيد و موفق

 

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  مراقب چشمانم باش
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: جمعه 1386/04/22

شاید این مطلب خونده باشید ولی ارزش داره یه بار دیگه بخونید.

چه خوبه که یه مقدار مراقب رفتارهامون باشیم

چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود. او از همه نفرت  داشت الا نامزدش . روزی دختر به نامزدش  گفت که اگر روزی  بتواند دنیا  را ببیند آن  روز ، روز ازدواجشان خواهد بود. تا اینکه سرانجام شانس به او رو آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آنگاه توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید: آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟

دختر وقتی که دید پسر نابیناست، شوکه شد! بنابراین در پاسخ گفت: نمی توانم با تو ازدواج کنم، زیرا تو نابینا هستی! پسر درحالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد. بعد رو به سوی او کرد و گفت: بسیار خوب خانم، فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی!

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  داستان کوتاه
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: یکشنبه 1386/03/20
 

عشق فیلسوف (طنز)

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  داستان
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: پنجشنبه 1386/03/17

 

  بالهایت را کجا گذاشته ای؟ 

 

 

 

برای مشاهده متن کامل بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  شازده
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: پنجشنبه 1386/03/17

تو مرا اهلی کن!

سلام! امروز قسمتی از داستان  شازده کوچولو نوشته آنتوان دوسنت

 

اگزوپری را می نویسم.این داستان ارزش یک لحظه فکر کردن را دارد

 

(شاید هم بجای این یه لحظه هوس کنی مارمولک رو دوباره ببینی!) 

 

امیدوارم وقت داشته باشی! 

 

 

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

  داستان
مرتبط با : داستان
ارسال شده در: یکشنبه 1386/03/13
 

و این آغاز انسان بود...

    

نوشته شده توسط نیلوفر سبزیکاری ,

درباره وبلاگ
 
هیچگاه با من موافقت نکن.مرا تایید نکن.حداقل کمی تامل کن
وبلافاصله تایید نکن.از تو نمیخواهم که مرا تایید کنی.میخواهم که به دنبال سخن ردی در مقابل سخن من باشی.به من اجازه نده که به خودم مغرور شوم.بگذار که از تو یاد بگیرم.بر من است که سطح تحمل ابهامم را بالا ببرم.

سلام سلامی به گرمی دل پاکتون .همچنین سلامی مخصوص به معلمان وسمپادی های عزیز. به وبلاگ من خوش اومدید. امیدوارم نهایت استفاده رو از مطالب این وبلاگ ببرید.
من برای تکمیل این وبلاگ به نظرات شما نیازمندیم. شما می توانید نظرات و انتقادات و خواسته ها ی خود را (پیرامون مطلب خاصی) در قسمت نظرات بنویسید. تا من طی 24 ساعت به آن پاسخگو باشم و اگر مطلبی خواسته باشید در مورد آن مطالبی در وبلاگ بنویسم.
راستی خوشحال میشم تو قسمت نظر سنجی هم شرکت کنید.

با تشکر مدیر وبلاگ.(ن.سبزیکاری)
 

 
لیست دوستان

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
دو دوست خوب فرزانگانی
نجف زاده در سمپاد
موریانه ی کوچک (مهدا)
بهترین وبلاگ نجوم(ایشون معلم اند.)
سایت جهانی ریاضیات
انجمن ریاضی ایران
کلبه سمپاد
بهترین وبسایت مربوط به شیمی
شیمیدانان فرزانگانی
کمپانی برادران سمپاد
آنچه از اینترنت می خواهید!!!!
دپارتمان فیزیک کوپرنیک
وبسایت پروفسور هاوکینگ
سمپادیه 1مرداد
جهش، یک مخرب سمپادی
سمپادی(میرزا کوچک خان رشت)"
آسمان پر ستاره ی ایران (دوست خوبم گلناز دهداری)
ساغر
هنر سمپادی
مدرسه تیزهوشان میاندوآب
۞ نجوم و فیزیک ۞
۩۞۩ لینکهای خوشمزه ۩۞۩
تکاپو
ژرفای آسمان
wonderful-science
خواهر جون (وبلاگ دوست خوبم فاطمه)
قاطی خونه سمپاد
زندگی قشنگه
هرگز بدون جنگیدن تسلیم نشو
قالب وبلاگ
 

 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com